|
|
|
|
|
ترافیک را دوست دارم اتوبوس را بیشتر در اتوبوس پشت ترافیک ماندن را بیشتر در اتوبوس پشت ترافیک تنها جایی است که نمی توانی از خودت فرار کنی نمی توانی تنها نباشی نمی توانی غرق در دیگران شوی تنها زمانی که با خودت تنها می شوی با خود خودت روی صندلی اتوبوس نشسته ام "عادت می کنیم " می خوانم و می دانم عادت نمی کنم کتاب را می بندم صدا را زیاد می کنم و به دنیای دیگری می روم صدای سنتور در سرم می پیچد می خواند: تنها بودن یه کابوس شومه عزیزم کار دل نباشی تمومه عزیزم اشک در چشمانم حلقه می زند سعی می کنم نریزد فکر می کنم: چه اهمیتی دارد من که از خنده ی بلند در اتوبوس هم خجالت نمی کشم چرا از گریه ی آرام در اتوبوس خجالت بکشم؟ پلکهایم را می بندم سرازیر می شود می گشایم نزدیک بوستان فرهنگ می بندم سرازیر می شود لعنت باید پیاده شوم چه باک ! ادامه می دهم ! روی پل عابر پیاده می خواند: با تو ام که داری به گریه ام می خندی کاش می شد بیای و... می خوانم زیر لب همراهش چه باک ؟ بشنوند ! همه ! می اندیشم برای چه گریه می کردم؟ علی سنتوری؟ هانیه؟ اردوان کامکار؟ محسن چاوشی؟ خودم؟ تو؟ |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1387ساعت 21:26 توسط زهرا
|
|
||