تبليغاتX
اتاق آبی - نگاه بهــــــاری !!!
روزی مرد کوری روی پله های ساختمانی نشسته و کلاه و تابلويی را در کنار پايش قرار داده بود روی تابلو خوانده ميشد:

من کور هستم لطفاً کمک کنيد!

روزنامه نگار خلاقی از کنار او ميگذشت، نگاهی به او انداخت؛ فقط چند سکه در داخل کلاه بود. او چند سکهء ديگه داخل کلاه انداخت و بدون اينکه از مرد کور اجازه بگيرد تابلوی او را برداشت آن را برگرداند و اعلان ديگری روی آن نوشت و تابلو را کنار پای او گذاشت و آنجا را ترک کرد.
عصر آنروز روزنامه نگار به آن محل برگشت و متوجه شد که کلاه مرد کور پر از سکه و اسکناس شده است. مرد کور از صدای قدمهای او خبرنگار را شناخت و خواست اگر او همان کسی است که آن تابلو را نوشته بگويد، که بر روی آن چه نوشته است؟ روزنامه نگار جواب داد: چيز خاص و مهمی نبود، من فقط نوشتهء شما را به شکل ديگری نوشتم و لبخندی زد و به راه خود ادامه داد
.
مرد کور هيچوقت ندانست که او چه نوشته است ولی روی تابلوی او خوانده ميشد:

امروز بهار است ، ولی من نميتوانم آنرا ببينم!

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و سوم اسفند 1386ساعت 14:17  توسط زهرا  |