|
|
|
|
|
با بغض می نویسم... می گریم و می نویسم... مگر می شود نام تو را برد و غرق اشک نشد؟! مگر می شود؟! مولای من، همیشه پشت نامتان بغضی است ولی این روزها حال و هوای دیگری دارم...بیش از همیشه لبریز می شوم... می بینی... همه عاشقت هستند...همه... می بینی چطور در این روزهای سرد، پرچم ها و خیمه ها به عشقتان محکم ایستاده اند...
می بینی دلهای آتش گرفته مان را ... آخر از آن روزی که شنیدیم غریبانه آمدی و غریبانه رفتی و هنوز هم غریبی،آتش گرفته ایم... راستی آتش...تو بگو... کجای دنیا آتش را مرهم دلهای شکسته می کنند که این نا مردمان به آتش کشیدند خیمه ها را... چه بگویم؟ چه بنویسم... هر چه می نویسم می گرید... می نویسم : چشــم ، نقطه نقطه نقطه می گرید... می نویسم : آب، دریا دریا می گرید... می نویسم : عشــق، تمام لحظه های بی قراریش را می گرید... می نویسم : حســـــــین (علیه السلام)؛ فاطــــــمه (ســلام الله علیها) می گـرید... عـلــــی (علیه الســــلام) می گـــرید... مصطفی(صلی الله علیه)می گرید... زینب(سلام الله علیها) می گرید... زینـــب.... زینب... زینب می گرید ... |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و سوم دی 1386ساعت 21:17 توسط زهرا
|
|
||