تبليغاتX
اتاق آبی
ترافیک را دوست دارم
اتوبوس را بیشتر
در اتوبوس پشت ترافیک ماندن را بیشتر
در اتوبوس پشت ترافیک تنها جایی است که نمی توانی از خودت فرار کنی
نمی توانی تنها نباشی

نمی توانی غرق در دیگران شوی
تنها زمانی که با خودت تنها می شوی
با خود خودت

روی صندلی اتوبوس نشسته ام
"عادت می کنیم " می خوانم و می دانم عادت نمی کنم
کتاب را می بندم
صدا را زیاد می کنم
و به دنیای دیگری می روم

صدای سنتور در سرم می پیچد
می خواند:
تنها بودن
یه کابوس شومه
عزیزم

کار دل
نباشی
تمومه
عزیزم

اشک در چشمانم حلقه می زند
سعی می کنم نریزد
فکر می کنم:
چه اهمیتی دارد
من که از خنده ی بلند در اتوبوس هم خجالت نمی کشم
چرا از گریه ی آرام در اتوبوس خجالت بکشم؟
پلکهایم را می بندم
سرازیر می شود

می گشایم
نزدیک بوستان فرهنگ
می بندم
سرازیر می شود

لعنت
باید پیاده شوم
چه باک !
ادامه می دهم !

روی پل عابر پیاده
می خواند:

با تو ام
که داری
به گریه ام
می خندی

کاش می شد
بیای و...

می خوانم
زیر لب
همراهش
چه باک ؟
بشنوند !
همه !

می اندیشم
برای چه گریه می کردم؟
علی سنتوری؟
هانیه؟
اردوان کامکار؟
محسن چاوشی؟
خودم؟
تو؟
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1387ساعت 21:26  توسط زهرا  | 

سلام...

خیلی وقت بود نیومده بودم اتاق آبی... حتی واسه تولدم...همون  دوازده اردیبهشت دوستداشتنی...

نه این که فکر کنی نمی نوشتم،نه...می نوشتم...بیشتر از قبل...ولی اینجا نه...تو یه دفتر که شده بود پناه گریه ها و خنده ها...هق هق های شبونه...شادی های بچگونه...هر چی فکر کنی توش پیدا می شد...

ولی حالا...

دستم شکسته...دست راستم...

دیگه نمی تونم بنویسم...

دلم گرفته...

دارم دق می کنم...

می دونی نوشتن واسه من مثه نفس کشیدن بود؟می فهمی؟

اومدم با دست چپ بنویسم،مگه می شد؟

فقط می تونم خط خطی کنم،همین!

که ناگهان وقتی داشتم گزارش کار آزمایشگاه فیزیکو تایپ می کردم این فکر زد به سرم...

همین که بیام این جا... اتاق آبی مهربون و مهمون نواز خودم...نه ببخشید...اتاق آبی من و تو نداریم که...باور کن این جا بدون عطر قدمای تو هیچ صفایی نداره...

اتاق آبی دلش برات تنگ شده...

بذار برات بنویسم...مثل قدیما...دست راست یا چپش فرقی نمی کنه...

با دستی از جنس دل می نویسم؛

دوستت دارم!!!

تویی که دوباره مهمون چشمای مهربونت شدم...

دوستت دارم فرشته زمینی ام...

+ نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم اردیبهشت 1387ساعت 1:40  توسط زهرا  |