تبليغاتX
اتاق آبی

صدای پای عید می آید. عید قربان پاک ترین عیدهاست.عید سرسپردگی و بندگی است.عید برآمدن انسانی نو از خاکسترهای خویشتن خویش است.عید قربان،عید نزدیک شدن دل هایی است که به قرب الهی رسیده اند.عید قربان،عید برآمدن روزی نو و انسانی نو است.

و اکنون در منایی،ابراهیمی و اسماعیلت را به قربانگاه آورده ای...

کدامین را انتخاب می کنی ابراهیم؟! خدا را یا خود را؟ سود را یا ارزش را؟ پیوند را یا رهایی را؟ لذت را یا مسئولیت را؟ پدری را یا پیامبری را؟ بالاخره "اسماعیلت را یا "خدایت" را؟ انتخاب کن! ابراهیم.

                                       

...بازم عید قربون شده و می خوام بهت بگم قرررررررررررربونت برم خدا!!!

         حاجی ز طواف کعبه باز آمده است

                                                     ما به قربان تو رفتیم و همان جا ماندیم!!!

 

یه سال گذشت و حالا...

شب یلدا،

 

دونه های انار،                 

                                                     

خنده و خاطره،

 

سرخی و شیرینی هندوانه...

 

فال حافظ...

                 راستی فال حافظ گرفتم این اومد...

      

اینم "فال حافظ" تو...«کلیک کن ببین این بار چه غزلی غافلگیرت می کنه!»

یلدای مهر و عشق,این نوروز فصل سرد رو به دل بهاریت تبریک می گم...

شادیهایت به بلندای امشب، غمهایت به کوتاهی امروز باد ---- یلدا مبارک

شب یلدات قشنگ...

در پناه حق,شاد ِ شاد ِ شاد باشی!!!

+ نوشته شده در  جمعه سی ام آذر 1386ساعت 1:16  توسط زهرا  | 

دیروز تو عرفات عرفه بود و تو دلهای ما یه غوغا...خودت که بهتر می دونی...

غروب که شده بود مامان به یاد اون عرفه ای که اونجا بود، سرتاپا یه قطره اشـــک شده بود و من...من مات و مبهوت با خودم می گفتم:کاش من هم دیده بودم...کاش..

آخه می دونی می گن عرفات یه صحراییه که با اشک عاشقات دریا می شه...

آخه می دونی می گن اون صحرا اون روز خوشبو می شه به عطر گل نرگــــس!

می گن می بینتمون،کنارمونه،داره مثل ما تو رو صدا می زنه،اشک می ریزه،دعای عرفه می خونه...ولی ما...ولی ما نمی شناسیمش...

دلم می خواست اونجا بودم و با تمام وجودم فریا می زدم:

متی ترانا و نراک؟! تا کی تو ما رو ببینی و ما تو رو نبینیم؟!

 

آره...غروب دیروز برای اونایی که رفتن و دیدن یه صحنه ایه تکرار نشدنی...فراموش نشدنی...

مامان دیروز اشک می ریخت...بی آنکه حرفی بزنه...

با حرف نمی شه...با نوشتن هم نمی شه...

تازه می فهمم چرا مامان دیگه برام ننوشت...خاطرات حج رو میگم...

آخرین چیزی که نوشته این بود:

 

دختر عزیزم! زهرای من!

یقینا" منظور تو و اصرار تو برای نوشتن خاطرات حج این وقایع و اتفاق های معمولی وساده نبوده،ولی من چیزی جز اینها ندارم...نمی دانم این همه عظمت و بزرگی این سفر را چگونه درک کنم؛درست نمی دانم چه کاری بهتر است که انجام دهم،امیدوارم دعاهای تو و عزیزانی که در تهران مرا یاد می کنند حالت خوب معنوی به من بدهد تا بتوانم درک موقعیت و حضور در این حرم امن الهی را برایت بنویسم...چون خودم هم دوست ندارم که فقط برایت بنویسم صبحانه خوردم،ناهار خوردم،خوابیدم و به حرم رفتم و برگشتم و ...!!

عزیز دلم دعایم کن ...

ساعات و لحظاتی است که شاید فقط یکبار در تمام عمر برای هر کسی دست بدهد و دراین مکان قرار بگیرد و چنانچه بی حاصل بگذرد،حسرتش بماند...

دخترکم دعایم کن...(یا صاحب الزمان ادرکنی)

مکه مکرمه_5/5 عصر_27/10/83

...

حالا فردا اینجا عرفه است...روزی که دل در جوشش ناب عرفه، وضو مي گيره و در صحراي تفتيده عرفات، جاري مي شه. اون جا كه ايوون هزار نقش خداشناسيه. لب ها ترنم با طراوت دعا به خودشون گرفتن و چشم ها امان خودشونو از بارش توبه، از دست دادن. دل، بيقرار روح عرفات، حضرت اباعبدالله الحسين (ع) شده. پنجره ی بارون خورده ی چشم ها از ضريح اجابت، تصوير مي ده و اين صحراي عرفاته كه با كلمات روحبخش دعاي امام حسين (ع) و اشك عاشقاش بر دامن خود اجابت رو نقش مي كنه.

اشك و زمزمه ما را نيز بپذير، اي خداي عرفه!!!

حالا من از شما می خوام...

شمایی که از قطره های بارون هم زلال ترین...

یکی اینجا هست که مثل همیشه چشم انتظار دعاهای قشنگتونه...

منو فراموش نکنید...
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم آذر 1386ساعت 13:41  توسط زهرا  | 

امروز شنبه،ساعت 9 صبح،مراسم قرعه کشی عمره دانشجویی...

 

عزیز تر از عزیز ترینم؛

امروز نغمه ی زیبای با تو بودن را این گونه با  خود تکرار می کردم:

 

یکی را به" آمدن" خواندی و مرا به" نیامدن"...

                         ولی هر چه بود مرا خواندی...    

                                 مرا خواندی و به خود نزدیک تر ساختی...

 

یکی را به" نام" خواندی و مرا به" نگاه"...

                                و من تو را به عشق خواندم و به تمنا...

به سرزمین عشق خوانده نشدم ولی...

           به عشق خوانده شدم،به محض وجودت ای خــــــــــدا!!!

 

اصلا می دانی، باید بیش از این عاشقت شوم...

آن وقت است که سفر تازه آغاز می شود...

ولی تو ای عشق ناب من ؛

مرا برسان به تمام لحظه های عاشقی...

مرا برسان به خودت،فقط به خودت،ای خدای من،خــــــــدا!!!

 

مهربانم؛

اگر سال آینده آنقدر عاشقت بودم که تو می خواهی،راهی سرزمین عشقم کن...

اگر تو می خواهی...که هرگز جز خواست تو چیزی نخواسته ام...

 

تویی که الان مهمون چشمای مهربونت شدم،برام دعا کن..

  تو که آهسته می خوانی قنوت گریه هایت را

                                                  

 میان ربــنای سبز دســتانت دعایم کن...

 

خوب من...

اینجا کسی هست که همیشه محتاج دعای توست...

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم آذر 1386ساعت 23:46  توسط زهرا  | 

نمی دونم چند شب پیش دعای کمیلی که مستقیم از مدینه پخش می شد رو دیدی یا نه ، یه حال و هوایی داشت که دل همه رو برده بود بین الحرمین...همون جایی که اونا نشسته بودن...بین حرم پیامبر و بقیع... نمی دونم دل تو هم پر زده بود یا نه...نمی دونم کبوتر دل تو کجای بقیع نشسته بود....نمی دونم...

فقط اینو می دونم که همه مون عاشــــــــــــــــقیم!!!!

اگه تو هم دل غریبت تنگ شده واسه غربت مدینه...اگه دیگه دل تو دلت نیست و می خوای با چشمای خودت  حرم پیامبرو، اون گنبد سبز قشنگو توی اون آسمونی که یه روزی سقف خونه یتیم های مدینه بوده رو ببینی،اگه دلت می خواد عاشقانه بری و به عشقت،به تمام زندگیت،به خود عشق که تنها بهانه ی نفس کشیدنته،سری بزنی و خونه ی قشنگشو از نزدیک در آغوش بگیری،

فقط کافیه لبریز از عشق و اشتیاق بشی و با تمام وجودت بگی:

اللــــــــــــــــهم ارزقنی حج بیتک الحرام فی عامی هذا و فی کل عام...

اون وقت دیگه خودش همه چیزو درست می کنه و  برات دعوت نامه می فرسته ...همه ی راه ها رو برات هموار می کنه تا تو رو به خودش برسونه...فقط کافیه تو بخوای...اون همیشه منتظر ماست...

اگه دانشجو هستی یه سری به اینجا بزن.فقط عجله کن چون ثبت نام تا ۲۱/۹ مهلت داره.

"ثبت نام عمره دانشجویی"

منم ثبت نام کردم...فقط دعا کن اسمم در بیاد...التماس دعا

+ نوشته شده در  یکشنبه هجدهم آذر 1386ساعت 20:5  توسط زهرا  | 

وقتی بارون می باره عاشق میشم!

نه اینکه از قبل عاشق نبودم...نه...

اینکه عاشق تر میشم!

خودت که می دونی...

تو این لحظه های بارونی وقتی صورتمو رو به آسمون می گیرم...وقتی زلال قطره های بارون با اشکام یکی میشن...لبریز میشم...کاش واژه ها می تونستن به فریاد احساسم برسند...کاش...

حالا عاشقم...عاشق تو...عاشق لحظه های بارونی...و عاشق هر چیزی که منو به تو نزدیک می کنه...

یه sms اومده برام متنش اینه:

وقتی داری گریه می کنی اونی که تو رو آروم می کنه دوستت داره

ولی اونی که باهات گریه می کنه عاشقته!!!

الان که فکر می کنم میبینم فقط بارونه که وقتی گریه می کنم پا به پای من گریه می کنه...فقط بارون...

باران ببار که بارش تو التیامی است برزخمهای ما ، باران ببار که

باریدن تو مرحمی است بردردهای ما

                                                       و ترنم اشک های تو

               روح خسته بیماری را از گونه ها می زداید .

باران !

      من ، تو را ناجی فریادها می دانم ،  چرا که خیال سبز شدن

                     را در روح خزان زده ما می پرورانی 

    عطرطراوت و شادابی را در آسمان بی رنگ و روح زندگی مان

                                                    می پراکنی !

باران !

  باران دوستت دارم ، چرا که مظهر هر پا کی و زیبایی در دنیا هستی .

بارش تو وصل تو ، مراد هر زمینی است .

ای باران !

       بیا با من امشب ببار ، چرا که بارش تو گرمی محبت را در

                دلها شعله ور می سازد و آب را در گلوی خسته ما

                                                  می چکاند .

 

بارونی باشین!

+ نوشته شده در  دوشنبه دوازدهم آذر 1386ساعت 18:58  توسط زهرا  | 

دستمال كاغذي به اشك گفت: / قطره قطره‌ات طلاست / يك كم از طلاي خود حراج مي‌كني؟ / عاشقم / با من ازدواج مي‌كني؟ / اشك گفت: / ازدواج اشك و دستمالِ كاغذي! / تو چقدر ساده‌اي / خوش خيال كاغذي! / توي ازدواج ما / تو مچاله مي‌شوي / چرك مي‌شوي و تكه‌اي زباله مي‌شوي....

دستمال كاغذي به اشك گفت:
قطره قطره‌ات طلاست
يك كم از طلاي خود حراج مي‌كني؟
عاشقم
با من ازدواج مي‌كني؟
اشك گفت:
ازدواج اشك و دستمالِ كاغذي!
تو چقدر ساده‌اي
خوش خيال كاغذي!
توي ازدواج ما
تو مچاله مي‌شوي
چرك مي‌شوي و تكه‌اي زباله مي‌شوي
پس برو و بي‌خيال باش
عاشقي كجاست!
تو فقط
دستمال باش!
دستمال كاغذي، دلش شكست
گوشه‌اي كنار جعبه‌اش نشست
گريه كرد و گريه كرد و گريه كرد
در تن سفيد و نازكش دويد
خونِ درد
آخرش، دستمال كاغذي مچاله شد
مثل تكه‌اي زباله شد
او ولي شبيه ديگران نشد
چرك و زشت مثل اين و آن نشد
رفت اگرچه توي سطل آشغال
پاك بود و عاشق و زلال
او
با تمام دستمال‌هاي كاغذي
فرق داشت
چون كه در ميان قلب خود
دانه‌هاي اشك كاشت.

عرفان نظرآهاری

+ نوشته شده در  دوشنبه پنجم آذر 1386ساعت 17:41  توسط زهرا  |