|
|
|
|
|
قرار بود نامه ام رنگ "درد" نگیرد که گرفت… قرار بود نامه ام رنگ"گلایه" نگیرد که گرفت… کسی نیست بگوید به جای نوشتن نامه عاشق باش… عزیز دلم... منتظر آن دمم که نگاهم کنی و ثانیه ها به احترام نگاهت بایستند لااقل و سال دل تحویل شود و مردمان بخندند و کودکان معصوم فقر لباس عافیت بپوشند و ناجوانمرد از شرم بمیرد… عزیز دلم کودکان معصوم فقر … بگذار بنویسم به یک بار نوشتنش که می ارزد. من هیچ وقت به وعده هایم وفادار نبوده ام می دانم. یا یاریم کن که برای تو باشم … یا برای همیشه نامم را از دفتر مدعیان عشقت خط بزن. همین !!! ببخش دوباره تند رفتم… دوباره تند رفتم… تند رفتم… عزیز دلم از نو می نویسم: سلام |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه ششم تیر 1387ساعت 20:6 توسط زهرا
|
|
||
|
|
|
|
|
ترافیک را دوست دارم اتوبوس را بیشتر در اتوبوس پشت ترافیک ماندن را بیشتر در اتوبوس پشت ترافیک تنها جایی است که نمی توانی از خودت فرار کنی نمی توانی تنها نباشی نمی توانی غرق در دیگران شوی تنها زمانی که با خودت تنها می شوی با خود خودت روی صندلی اتوبوس نشسته ام "عادت می کنیم " می خوانم و می دانم عادت نمی کنم کتاب را می بندم صدا را زیاد می کنم و به دنیای دیگری می روم صدای سنتور در سرم می پیچد می خواند: تنها بودن یه کابوس شومه عزیزم کار دل نباشی تمومه عزیزم اشک در چشمانم حلقه می زند سعی می کنم نریزد فکر می کنم: چه اهمیتی دارد من که از خنده ی بلند در اتوبوس هم خجالت نمی کشم چرا از گریه ی آرام در اتوبوس خجالت بکشم؟ پلکهایم را می بندم سرازیر می شود می گشایم نزدیک بوستان فرهنگ می بندم سرازیر می شود لعنت باید پیاده شوم چه باک ! ادامه می دهم ! روی پل عابر پیاده می خواند: با تو ام که داری به گریه ام می خندی کاش می شد بیای و... می خوانم زیر لب همراهش چه باک ؟ بشنوند ! همه ! می اندیشم برای چه گریه می کردم؟ علی سنتوری؟ هانیه؟ اردوان کامکار؟ محسن چاوشی؟ خودم؟ تو؟ |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1387ساعت 21:26 توسط زهرا
|
|
||
|
|
|
|
|
سلام... خیلی وقت بود نیومده بودم اتاق آبی... حتی واسه تولدم...همون دوازده اردیبهشت دوستداشتنی... نه این که فکر کنی نمی نوشتم،نه...می نوشتم...بیشتر از قبل...ولی اینجا نه...تو یه دفتر که شده بود پناه گریه ها و خنده ها...هق هق های شبونه...شادی های بچگونه...هر چی فکر کنی توش پیدا می شد... ولی حالا... دستم شکسته...دست راستم... دیگه نمی تونم بنویسم... دلم گرفته... دارم دق می کنم... می دونی نوشتن واسه من مثه نفس کشیدن بود؟می فهمی؟ اومدم با دست چپ بنویسم،مگه می شد؟ فقط می تونم خط خطی کنم،همین! که ناگهان وقتی داشتم گزارش کار آزمایشگاه فیزیکو تایپ می کردم این فکر زد به سرم... همین که بیام این جا... اتاق آبی مهربون و مهمون نواز خودم...نه ببخشید...اتاق آبی من و تو نداریم که...باور کن این جا بدون عطر قدمای تو هیچ صفایی نداره... اتاق آبی دلش برات تنگ شده... بذار برات بنویسم...مثل قدیما...دست راست یا چپش فرقی نمی کنه... با دستی از جنس دل می نویسم؛ دوستت دارم!!! تویی که دوباره مهمون چشمای مهربونت شدم... دوستت دارم فرشته زمینی ام... |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم اردیبهشت 1387ساعت 1:40 توسط زهرا
|
|
||
|
|
|
|
|
تصور کنید چند لحظه بیشتر تا تحویل سال نمونده... ظاهراً همه شادن با این که حتی نمی تونن درست شادیشونو توجیه کنن... همه فارغ از رفتن سالی که یک سال تو خنده ها و گریه هامون کنارمون بود...شما رو نمی دونم ولی می دونم ماهی قرمز عیدم زیاد خوشحال نیست...وگرنه انقدر با نگرانی نگاهمون نمی کرد...
احتمالاً تصویری که اون میبینه فقط باز و بسته شدن فک آدمای اطرافشه اونم به قاعده ی عرض صورت! بدون شنیدن صدای خنده ها...حتی تصورش هم هراس آوره... میدونید...اونم منتظر سرنوشتشه... اصلاً یادتون هست با ماهی سال قبل چیکار کردین؟!!! نمی دونم چی شده که مردم هم انقدر راحت میذارنتو میرن...چه ماهی شب عیدشون باشی،چه سالی که عمرتو کنارشون بودی،چه یه آشنا،چه یه دوست،چه... سال نو؛ مطمئن باش تو هم کهنه میشی...مطمئن باش یه روزی هم تو رو میذارن کنار و به همین سادگی فراموشت می کنن...و بازم مطمئن باش سال دیگه این موقع همه منتظر رفتنتن... ... پ ن:این روزا چیزای تلخ و شیرینو کنار هم می بینی، مثلاً همین خرید شب عید...وقتی فکر می کنی می بینی خیلی شیرینه ولی وقتی نگاه های حسرت زده ی بچه هایی که از پشت ویترین مغازه ها آرزوهاشونو جستجو می کنن دلت میگیره... امروز صبح تو شیرینی فروشی یه آقایی اومده بود همه اش به فروشندهه می گفت از اینام دو تا جعبه بده از اون یکی هام دو تا جعبه از این مدل هم دو تا جعبه...هی سفارش می داد...از یه طرف یه آقایی زن و بچه اش بیرون وایسادن اومد یه جعبه خرید و رفت... دلم گرفته.. گل همیشه بهــــــــــارم،خدا کند که بیایی! |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه یکم فروردین 1387ساعت 2:20 توسط زهرا
|
|
||
|
|
|
|
|
روزی مرد کوری روی پله های ساختمانی نشسته و کلاه و تابلويی را در کنار پايش قرار داده بود روی تابلو خوانده ميشد:
من کور هستم لطفاً کمک کنيد! روزنامه نگار خلاقی از کنار او ميگذشت، نگاهی به او انداخت؛ فقط چند سکه در داخل کلاه بود. او چند سکهء ديگه داخل کلاه انداخت و بدون اينکه از مرد کور اجازه بگيرد تابلوی او را برداشت آن را برگرداند و اعلان ديگری روی آن نوشت و تابلو را کنار پای او گذاشت و آنجا را ترک کرد. امروز بهار است ، ولی من نميتوانم آنرا ببينم! |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و سوم اسفند 1386ساعت 14:17 توسط زهرا
|
|
||
|
|
|
|
|
دلتنگت شده ام.
هر روز میام connect میشم تا ببینمت. ولی offline هستی. شاید هم invisible شده ای تا تو را نبینم. دیگه حتی جواب off هام رو هم نمیدی. شاید دیگر مرا از add list خودت حذف کرده ای. شاید یک Id دیگر ساخته ای تا دیگر تو را پیدا نکنم. شاید دیگر نمی خواهی صدایم را بشنوی. شاید هم مرا ignore کرده ای....نه، تو مرا دوست داشتی. خودت این را گفتی. می دونم که با حرفام، با کارهام، با بی تفاوتی هام تو را ناراحت کردم. اما تو خودت گفتی که هر وقت بخوامت همین نزدیکی ها هستی. خودت گفتی که هر وقت برگردم درهای قلبت به روی من بازه. خودت گفتی که کافیه یک pm بدم تا تو هم زود جوابمو بدی. حالا کجا و چگونه دنبالت بگردم، وقتی تو دیگر مرا نمی خواهی؟ خودت گفتی که من فقط مال تو ام. و حالا من تو را می خوام. دیگه نمی خوام دنبال دوست دیگه ای جز تو بگردم. دلتنگم. پس کجایی؟
و اذا سألک عبادی عنٌی فإنٌی قریب أجیب دعوة الدٌاع اذا دعان فلیستجیبوا لی ولیؤمنوا بی لعلهم یرشدون. |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه سیزدهم اسفند 1386ساعت 10:0 توسط زهرا
|
|
||
|
|
|
|
|
برای من تنها جایی که سرماش قابل تحمله ! حیاط اونجاست وقتی که می شینم روی اون فرشای سرخ رنگ و با سکوت تا می تونم نگاهش می کنم ...
من و دلم عجیب برای حرم و کبوتراش گرفته شدیم ... من و دلم این روزا هوای سخت غربتمون رو دخیل پنجره فولادش زدیم ... من و دلم و هوای هق هق بی تعارفمون ...
سلام امام رضا...منو یادتونه؟ همون دختری که تو دلش هزار تا حرف نگفته داشت و وقتی می اومد پیشتون هر کاری می کرد نمی تونست لب از لب باز کنه... امام رضا...من دلم تنگ شده...برا همون سکوتی که لبریز اشک بود و التماس... این دل هواتونو کرده امام رضای مهربون... ... |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه سی ام بهمن 1386ساعت 20:53 توسط زهرا
|
|
||
|
|
|
|
|
نامي نداشت. نامش تنها انسان بود؛ و تنها دارايياش تنهايي.گفت: تنهاييام را به بهاي عشق ميفروشم. كيست كه از من قدري تنهايي بخرد؟ هيچكس پاسخ نداد.گفت: تنهاييام پر از رمز و راز است، رمزهايي از بهشت، رازهايي از خدا. با من گفتو گو كنيد تا از حيرت برايتان بگويم.
هيچكس با او گفتوگو نكرد. او نامي نداشت، نامش تنها انسان بود و تنها دارايياش، تنهايي. |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه هشتم بهمن 1386ساعت 8:17 توسط زهرا
|
|
||
|
|
|
|
|
با بغض می نویسم... می گریم و می نویسم... مگر می شود نام تو را برد و غرق اشک نشد؟! مگر می شود؟! مولای من، همیشه پشت نامتان بغضی است ولی این روزها حال و هوای دیگری دارم...بیش از همیشه لبریز می شوم... می بینی... همه عاشقت هستند...همه... می بینی چطور در این روزهای سرد، پرچم ها و خیمه ها به عشقتان محکم ایستاده اند...
می بینی دلهای آتش گرفته مان را ... آخر از آن روزی که شنیدیم غریبانه آمدی و غریبانه رفتی و هنوز هم غریبی،آتش گرفته ایم... راستی آتش...تو بگو... کجای دنیا آتش را مرهم دلهای شکسته می کنند که این نا مردمان به آتش کشیدند خیمه ها را... چه بگویم؟ چه بنویسم... هر چه می نویسم می گرید... می نویسم : چشــم ، نقطه نقطه نقطه می گرید... می نویسم : آب، دریا دریا می گرید... می نویسم : عشــق، تمام لحظه های بی قراریش را می گرید... می نویسم : حســـــــین (علیه السلام)؛ فاطــــــمه (ســلام الله علیها) می گـرید... عـلــــی (علیه الســــلام) می گـــرید... مصطفی(صلی الله علیه)می گرید... زینب(سلام الله علیها) می گرید... زینـــب.... زینب... زینب می گرید ... |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و سوم دی 1386ساعت 21:17 توسط زهرا
|
|
||
|
|
|
|
|
برف می بارد... کنج اتاق آبی نشسته ام و به هستی از پشت شیشه های بخار گرفته نگاه می کنم... برف می بارد...برفی که تکرار الماس وار دانه هایش برایم تداعی گر لحظات زیبایی است که هر لحظه تکرار می شود... با عشــــــــــــق! می بینی...حتی دراین سرمای زمستان هم دلم گرم است... چون محبت تو، تپش های زندگی را در قلبم به آرامی می نوازد...این نغمه برایم آشناست...رنگ و بوی تو دارد... برف می بارد و من زل زده ام به سپیدی...به آرامش و سکوتش فکر می کنم...به هبوط سپیدی بر زمین...راستی زمین،گرمایش را می شود حس کرد...خون زمین هنوز در رگ و ریشه های درختان جاریست...
چقدر ساده و مهربان می بارد و دست نرمش را به سر همه می کشد... می بینی...اصلا ً برایش فرقی نمی کند، یک خیابان تر و تمیز باشد یا یک کوچه ی گِلی و قدیمی...با حریر سپید و زیبایش همه چیز را می پوشاند...فرقی نمی کند،تو باشی...ماشینت یا سقف خانه ات..او بی دریغ الماس هایش را به همه ارزانی می کند... هنوز هم برف می بارد...انگشتم را روی شیشه ی بخار گرفته می کشم و نام زیبای تو را زمزمه می کنم...می نویسم:خــدا... و تو با اولین حرف چشم می گشایی و من از شوق باز هم نامت را می نویسم...
با عبور ثانیه ها تکرار می شوی...حالا انگار در این اتاق آبی کسی هست...انگار تو هستی...می خواهم نفس بکشم و عطر حضورت را حس کنم...می خواهم در این سردی زمستان ریه هایم را با گرمای عشق تو گرم و گرم تر کنم... |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه سیزدهم دی 1386ساعت 1:50 توسط زهرا
|
|
||